ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤ 

D'accord il existait d'autres façons de se quitter

Quelques éclats de verre auraient peut-etre pu nous aider

Dans ce silence amer,j'ai décidé de pardonner

les erreures qu'on peut faire à trop s'aimer

D'accord je t'ai confié tous mes sourires,tous mes secrets

Meme ceux,dont seul un frère est le gardien inavoué

Dans cette maison de pierre,Allah nous regardait danser

J'ai tant voulu la guerre de corps qui faisaient la paix

Je t'aimais comme un loup,comme un soldat,comme un fou

Tu vois,je t'aimais comme ça 

(با کمی تغییر)+


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳ 

شب های قدر امسال با همیشه فرق داشت.

دومین شب،حزبی که باید برای سلامتیه یه کوچولوی چند ماههء مریض *میخوندم و بر حسب انتخاب من نبود،متعجبم کرد.میدونم چه کارهایی کردم ولی با این وجود هِی موقع خوندن اون سوره به اون خدایی که هر اتفاقی که برا بنده هاش میفته،غیر خواستهء اون نیست،می گفتم مگه من چی کار کردم که یه همچین سوره ای قسمتم میشه؟!!

سومین شب،خدا از عهدای بینمون و شفاعتش بهم گفت که الکی نیست و با شرط و شروطه.خیلی همه چیزو ساده گرفتم.

امسال،خیلی ها تو ذهنم بودن.

امسال دیگه بش نگفتم که چیزی رو نگه داره.که صلاحش به نگه داشتن اون چیزی باشه که من ازش 6 ساله که می خوام.امسال هیچی نگفتم.بعضی اوقات دوست داری بعضی دعاها مشترک باشه بین خودت و دیگری و وقتی نیست ....

امشب،چشم راست من پوشیده شد از یه لایه اشک و من هرچی سعی می کردم به روی خودم نیارم،نمی شد.

بعضی از اشک ها هم باید مشترک باشه و وقتی که نیست ....

پ.ن  *راستش من عکس این کوچولو رو تو بغل باباش دیده بودم با یه خندهء شیرین.اون سوره منو خیلی متعجب کرد تو اون شب.خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی دوست داشتم ثبتش کنم برای خودم اون اتفاق رو.کلنجار رفتنم هم واسه این بود که حالا من یه کاری واسه دل خودم کردم،نیازی نیست که داد بزنمش.ولی الان که عکسشو دیدم،دلم نیومد که آدرس وبلاگ پدرش رو اینجا نذارم.شاید کسی از اینجا رد شد و یه دعای خیری کرد و این بچه خوب شد.و این حداقل کاری که از من برمیاد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱ 

دارم به پیدا کردن عبارتی فکر می کنم که هیچ وقت به کارش نبرده باشم،که تکراری نباشه،که مترادف مچاله شدن دل باشه،که .....

این دو خط بالا شاید به من کمکی نکنه در پیدا کردن کلمه ای برای این حس ولی میتونه مزیتش این باشه که بدونم حداقل این حس شبیه چیه.شبیه مچاله شدن.شبیه .....

باز هم تکراری شد و من اسم این حسو پیدا نکردم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩ 

امروز،روز خاصی نبود.

ولی من دارم ایمان میارم اگه خودتو بسپاری به دستای پاکش،خودش،خودتو می کشونه به یه راهی و کلمه هایی میده بهت که مال خودت نیست و هدفت بیان کردنشون نیست ولی با گفتن همون کلمه ها،جوابی می شنوی که یه خندهء گنده میاره رو لبهات.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱ 

قرار نبود بنویسم.خوب میدانم که کلمات را فراموش کرده ام.نمی توانم با کلمات توضیح دهم که چه شد آن هفتهء آخر یا چه شد از آن به بعدش.کلماتم برگشتند به منبع حسشان و با ب و غ و ض نمناک شدند.

''چه روزهای سختی گذشت.''یک جملهء خبری نیست.یک جملهء پردرد است که پوزخند به لب بسیاری می آورد.تو کلماتت را فراموش می کنی.

دَوَران می کند هر اتفاق ناخوشایندی.هر حرفی.بعضی حرف ها هیچ وقت هضم نمی شوند.بعضی رفتارها هم.

"چه روزهای سختی می گذرد."جمله ایست که قید زمانیش هر روز و نشات گرفته از انبوه اتفاقات ناخوشایند و سخت این چند وقت -این چند سال- است.

نا امیدی در این دورهء زندگیم عمیق می شود و من با خود فکر میکنم که کدام زمان من کابوس چنین روزهایی را می دیدم که محقق شدند؟ 

خدایا شکرت.

پ.ن :خواب های آشفته می بینم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧ 

زیرک نبودن = دادن برگ برنده به طرف مقابل+ساختن یه جهنم که روحت توش عذاب میکشه.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳ 

خسته ام و عصبانی.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱ 

اشکای یخیمو پاک کن
درای قلبتو وا کن
صدای قلبمو بشنو
من چه کردم با دل تو
کاشکی تو لحظه ی آخر
عشقو تو نگام میخوندی
قلب تو صدامو نشنید
(من که میدونم هم دید،هم شنید.همونطوری که منم دیدم.منم شنیدم.آبان بود)

اگه یک روز بگم از این حکایت
که به تو کردم عادت
دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

اگه یک شب برسم به حقایق
میشم خدای عاشق
میگم رازمو به ستاره ی دریای مغرب
دریای مغرب

اگه یک روز بگم از این حکایت
که به تو کردم عادت
دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

                                                      دریای مغرب-سیاوش قمیشی

پ.ن خیلی حس خوبیه که آدم یهو پرت شه به گذشته.مرسی دیونه.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸ 

من تمام کتاب های شعر را گشتم دنبال کلمه ای که نمی دانستم چیست.مثل آدمی که سواد پزشکی ندارد و تمام کتاب های پزشکی را به دنبال کلمه ای که به او بگوید خوب می شود یا نه،گشتم.من اسم بیماریم را نمی دانستم.علایم بیماری را می شناختم.یک بیماری دوره ای که شبیه قانون جاذبه می ماند.اما جاذبه ای افقی.سمت چپ بدنم را هدف می گیرد.خالی می کند و می برد و بنابر اصل جاذبهء افق،در هوا پخشش می کند.من نیمی از صورتم را ندارم.نیمی از قلبم را هم.زخم ها سر باز می زنند.باهم.تمام قسمت راست بدنم.من خوابم می گیرد.حالت مردن پیدا می کنم.نیستی.

به دَرَک.این لحظه ها هم می گذرد.

حافظ،چشم هایش را بسته و می گوید:این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن.


کلمات کلیدی: